بخشی از یک نامه
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 2:40
زندگی چیز چسبناکی بود مثل این روزهای بی فردا زندگی چیز چسبناکی بود مثل اینکه: چرا... چرا... و چرا؟! زندگی چیز چسبناکی بود که به تقویم چنگ می انداخت مثل تردیدهای من غمگین مثل کابوس های تو تنها! زندگی... راستی سلام عزیز! چقدَر «من» حواس پرت شده نامه دادن چقدر سخت شده مثل فریاد از ته ِ دریا نامه دادن چ...
به مادرم بنویسید
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 2:40
به مادرم بنویسید حالمان خوب است به هر کجا بروی رنگ آسمان خوب است!! به مادرم بنویسید مهدی ات زنده ست! که زندگی من این گوشه ی جهان خوب است که فالگیر «حرم » در میان دستم دید: دوشنبه، بیست و دو دی! بله، زمان خوب است که آب و دانه و جفت و بهار آماده ست قفس همیشه برای پرندگان خوب است به مادرم بنویسید از غم...
تو آمدی که بگویی: اگر... اگر می رفت...
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 2:40
تو آمدی که بگویی: اگر... اگر می رفت... تو آمدی و کسی داشت سمت در می رفت! تو آمدی و چنان زل زدی به پوچی من که داشت حوصله ی انتظار سر می رفت!! تو آمدی و کسی گوشه ی غزل هی با ↓ ردیف و قافیه هایی عجیب ور می رفت تو آمدی، کلماتی که مرد ساخته بود شبیه صابون از دست شعر در می رفت از اینکه آمده تا... بیشتر پش...
از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 3:48
از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند با جرثقیل از دل من سنگ می برند فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است در من تناقضی ست که هر روزش از شب است خوابیده اند در بغلم بی علاقه ها پرواز می کنند مرا قورباغه ها از یاد می برند مرا دیگری کنند از دستمال ِ گریه ی من روسری کنند در کلّ شهر، خاله زنک ها نشسته اند درباره ...
خدا نشسته كه یك روز كشف تان بكند
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 11:16
خدا نشسته كه یك روز كشف تان بكند بدین وسیله دلش را مگر جوان بكند هرآنكه منكر اعجاز چشم های تو است بگو بیاید و یكبار امتحان بكند غزل شده ست «نمك گیر » تا كه بغض مرا به خنده های «ملیح » تو میهمان بكند زبان به لكنت افتاده، لكنتی ابدی كه شرح منظره ی عشق را بیان بكند خدا به چادر مشكیت زل زده... وَ تنت كه...
اجازه هست که اسم ترا صدا بزنم
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 11:16
اجازه هست که اسم ترا صدا بزنم به عشق قبلی یک مرد پشت پا بزنم اجازه هست که عاشق شوم، که روحم را میان دست عرق کرده تو تا بزنم دوباره بچه شوم بی بهانه گریه کنم دوباره سنگ به جمع پرنده ها بزنم دوباره کنج اتاقم نشسته شعر شوم و یا نه! یک تلفن به خود شما بزنم نشسته ای و لباس عروسیت خیس است هنوز منتظری تا ک...
دیوانگی هایم تر از تر تر تری دارد!!
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 8:43
دیوانگی هایم تر از تر تر تری دارد!! دیوار، دیوار است با اینکه دری دارد این داستان را نصفه کاره ول کنم؟! کردم! هرچند می دانم که حتماً آخری دارد تزریق ِ مُشتی گاو در رگ های آزادی خودکار سبزت دست های لاغری دارد سر را به دیواری که اصلا نیست می کوبد این شعر معلوم است درد دیگری دارد انگشت خونی را درآور تا...
کنار پنجره یک مرد داشت جان می داد
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 8:43
کنار پنجره یک مرد داشت جان می داد غرور، قدرت خود را به من نشان می داد کسوف بود؟ نه! خورشید دلگرفته ظهر پیام تسلیتش را به آسمان می داد دلم برای خودم لااقل کمی می سوخت اگر که پوچی دنیایتان امان می داد زمان همیشه مرا زیرخویش له می کرد همیشه فرصت من را به دیگران می داد پسر گرفت سر تیغ را، رگش را زد پدر ...
اتوبان
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 8:43
اتوبان، رودخانه ای غمگین است که مرا از تو دور می کند آب که از سر ما گذشت اما ماهی ها غرق نخواهند شد تنها در کنار اتوبان می ایستند و برای شیشه های بالا کشیده دست تکان می دهند تا از سرما یخ بزنند و روی آب بیایند تنها سنگ ها هستند که برای همیشه ته نشین خواهند شد ■ تو با شوهرت ماهی می خوری من زل می زنم ...
یواش سایه ی یک مرد از عقب برسد
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 8:42
اگر که درد، از این گریه تا عصب برسد اگر که عشق، لبالب شود به لب برسد که سال ها بدوی، قبل خط ّ پایانی یواش سایه ی یک مرد از عقب برسد شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد! که هی سه نقطه بچینی اگر... ولی... شاید... کسی نمی آید، نه! کسی نمی آید
یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود !!
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 11:42
حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود از خانه ای که بوی تنت را گرفته بود می خواستی که جیغ شوی: خسته ام عزیز! یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود !! می خواستی فرار... که مثل دو چشم خیس چیزی مقابل ترنت را گرفته بود می خواستی بمیری و از دست دست هاش... با گریه گوشه ی کفنت را گرفته بود ■ لعنت به روزگار که از خاطرا...
آن مرد می رود
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 3:48
- آن مرد می رود ... : خُب دیگر چه ؟! - می رود ... سبقت گرفته از خود و از هرچه می رود : اول چه كار كرد ؟ - از این شهر پوچ رفت : این ابتدای قصّه ! در آخر چه ؟! - می رود : فرضاً كه باز بود در بسته ی قفس تكلیف این پرنده ی بی پر چه؟ می رود ؟! او قول داده بود بماند كه زندگی ... - آن مرد مُرده است ببین ! گ...
فریدون مشیری
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 9:54
نیست جز مرگ مرا تسلیتی عشق ناکام همین عشق من است دلم از غصه به جان آمد و جان باز زندانی زندان تن است بی گمان قصه ی جان کندن من قصه ی عشق همان کوه کن است که تو شیرین به مزارم گویی: این همان شاعر شیرین سخن است وین منم تیشه به جانش زده ام (فریدون مشیری)
به روز «سیاه» می افتد
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 3:50
اتّفاق است اینکه با یک شعر، آنکه با یک نگاه می افتد می زند زل به «چشم» غمگینی... و به روز «سیاه» می افتد سال ها حوض بی سر و پایی فکرهای بدون شرحی داشت حال روی جنازه ی سنگیش روزها عکس ماه می افتد! هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند بعد تو آمدی و دنیا دید: عشق هم به گناه می افتد خواستم انتهای ...
طلاقت نمیدم
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 22:26
نه من دست بلند کرده بوودم تو روش نه نازکتر از گل شنیده ازم یه چند ماهیه از خودش دوره و یه چند ماهی میشه بریده ازم نه کج رفته بودم بشه ادعا داشت نه هیزم بتونم که پستی کنم رفیقی ندارم بپرسین ازش که این خونه رو خرجه مستی کنم ببین من واسه سقفه این زندگی زمینو رو دووشم کشیدم بفهم زمینو زمونم بدوزی بهم طل...
شاید که دلت برای من تنگ شده
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 22:26
خورشید مردّد است، کمرنگ شده هر چیز که دست می زنم سنگ شده انگار که حال و روز دنیا خوش نیست شاید که دلت برای من تنگ شده
نگار
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 22:26
من اینجا غریبم کجایی کجایی امون از غم این جدایی جدایی غمتو رو دوشم نذار کار من نیست همه رفتن و هیچکس دلدار من نیست من و خونه و بی تو یه بغل درد کسی فکر این حال و احوال من نیست من اینجا رو بی تو نمی خوام نمی خوام یه خسته یه عاشق یه بیمار تنهام تو رفتی نگاهای مردم عوض شد با هیچکس به غیر از خودت راه نم...
به لحن واژه ی «برگرد» بستگی دارد
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 0:11
به دوست داشتن مرد بستگی دارد به انتهای شبی سرد بستگی دارد که عاشقش شده باشم که عاشقم شده با ... که دستهای زن از درد ... بستگی دارد به عشق، به هیجان، به خدا، به چیزی سفت به آنچه مرد نمی کرد بستگی دارد ! به آنچه مرگ مرا برد قابل ربط است به آنچه عشق تو آورد بستگی دارد تمام صحنه ی بی اتفاق من... و شما ب...
و ما که گریه نکردیم، گریه؟! نه! کردیم...
-
تاریخ: 1395/7/5 ساعت: 20:20
و ما که گریه نکردیم، گریه؟! نه! کردیم... به ما چه مرد نباید که... ما که نامردیم! اگر که پنجره را سمت عشق می بستند بدون شعر... و گریه چه کار می کردیم؟! زنی به خاک نشست و به چشممان زل زد و ما که سایه ی خود را به جا نیاوردیم و قد کشید درون سکوتمان خورشید و بر جنازه ی یک عشق، سایه گستردیم شما که درد کشی...
قصه ام از کجا شروع شده؟
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 5:23
قصه ام از کجا شروع شده؟ اوّل و آخرش مشخص نیست... نیست یعنی که کاشکی بودم! هست یعنی که هست شد، پس نیست! هست ِ در کوچه های پایینیم، جمع کبریت و پمپ بنزینیم فکر کردیم و کرد و غمگینیم... واقعا خوش به حال ِ هر کس نیست هر که هرگز نبوده و نشود، هر که می داند از نمی داند هر که هر که هر آنکه و هر که... خودما...