خرید بک لینک

حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود

از خانه ای که بوی تنت را گرفته بود

می خواستی که جیغ شوی: خسته ام عزیز!

یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود !!

می خواستی فرار... که مثل دو چشم خیس

چیزی مقابل ترنت را گرفته بود

می خواستی بمیری و از دست دست هاش...

با گریه گوشه ی کفنت را گرفته بود

■

لعنت به روزگار که از خاطرات من

حتی خیال داشتنت را گرفته بود

لعنت به روزگار که ما را دو نیم کرد

چیزی شبیه «تو » که منت را گرفته بود

که اوّلا «گرفته دلم » ثانیاً... شبی ↓

تیره تمام ثانیاًت را گرفته بود !!

■

حسّی شبیه غم بدنت را گرفته بود

بویی غریبه کلّ تنت را گرفته بود

برچسب: نویسنده: امیر نوری تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 11:42

صفحه بندی